زمينی های آسمونی

؟

زهیر فرمانده جناح چپ لشگر امام حسین بود.

ما تنهاییم.

ما تنهاییم؟

شایدم من تنهام.نمی دونم جمع ببندم یا نه

اه

آخه اینم شد آپدیت؟

نویسنده : زهیر : ۱٢:٠٤ ‎ب.ظ ; دوشنبه ۱٤ امرداد ،۱۳۸٧
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

سلام عليکم

...

هی بهش می گم بیا این وبلاگ تو درست کن...

مگه گوش میده؟!

هی بهش می گم بابا این جشنواره چی چیه؟همین ره آورد نور.تو که پارسال برنده شدی بیا دوباره وبلاگتو درست کن برنده بشی.جایزشو نخواستی بده به من!حرف توگوشش نمی ره که.همه رو برق می گیره ما رو چراغ نفتی با این رفیقای عتیقمون.!!!

ولش کن بابا خودم می نویسم.

یه بار با خودم فکر می کردم آخه بچه به تو چه.نه واقعا به توچه!سر پیازی؟ته پیازی؟!مثلا خیلی بودی!خودتو کشتی!جانبازی!اسیری؟!اصلا به توچه!

نه جدی به تو چه که هی شهدا شهدا می کنی؟نه سنت به این حرفا می خوره نه چیز دیگه.اون موقع که قنداقی تشریف داشتی و ...

نمی دونم چرا اینطوریه؟خیلی با خودم کلنجار می رفتم.الانم بعضی مواقع می رم.می دونید الان که بهتر فکر می کنم میبینم که شاید این حرفا وسوسه های شیطون باشه.بعضی وقتا که افسار پاره می کنم و به هر کی می رسم می خوام بگیرم تا می خوره بزنمش حالا به هر دلیل کافیه عکس یکی از همینا رو ببینم.عین آب رو آتیش یخ می کنم.

راستی اینا عصبانی نمی شدن؟

من که باورم نمیشه .

نمیدونم والا.اه بابا خودمم نفهمیدم چی گفتم.

یا حق

ابن الزهرا

نویسنده : زهیر : ۸:٢۱ ‎ق.ظ ; پنجشنبه ۱٧ خرداد ،۱۳۸٦
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

به نام خدا

سلام

من زهیر هستم.دیگه نمی تونم اینجا رو مرتب آپ کنم به همین خاطر می دم دست دوستم ابن الزهرا(س).ادامه برنامه توسط دوستم.بعضی وقتها هم میام خودم.

یا علی

یا حق

سلام علیکم

ابن الزهرا(س) هستم دوست آق زهیر.به امید خدا و با توسل به مادرم حضرت زهرا (س) از این به بعد این وبلاگو آپ می کنم.

سخنی با مادر:

افتخار شیعه بی باکی توست

بیرق ما چادر خاکی توست

یا زهرا(س)

نویسنده : زهیر : ٩:٢٧ ‎ق.ظ ; یکشنبه ۳ دی ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

روزمرگی!

به نام خدا

سلام

نماز روزه ها قبول

ظاهرا روزمرگی شامل حال این وبلاگ شهدا که روزی واسه خودش وبلاگی بود شده.البته الان هم واسه خودش وبلاگیه اما...

جاتون خالی.دو سه شب پیش طبق عادت و رسم همیشگی همکلاسی های دبیرستان که هر سال یک شب افطار جمع میشیم خونه سید علی حدود ۱۵ نفر رفتیم خونشون.از سر کار بعد از هماهنگی با ممد و هادی توی میدون ونک قرار گذاشتیم یک ربع قبل از افطار رسیدیم.دم در خونشون وایسادیم گفتیم زشته سه تایی بریم تو.وایسیم بقیه هم بیان با هم بریم.اما کسی نیومد بالا که رفتیم دیدیم ای بابا همه قبل از ما رفته بودن تو و ما بیخود بیرون مونده بودیم.خیلی وقت بود که بچه ها رو ندیده بودم به جز چند نفر که معمولا با هم اینور اونور می ریم و نزدیک هستیم.بعد از افطار همه از خستگی وا رفته بودیم.آخه می دونید الان دیگه همه سر کار میرن و بچها مثل دوران دبیرستان بیکار نیستن.همه از سر کار اومده بودن.

بعد از افطار شروع کردیم به صحبت کردن.باورتون نمیشه به اندازه یک سال خندیدیم.اینقدر خندیدیم که احساس می کردم نفسم داره بند میاد.به قول علی خیلی وقت بود اینطوری نخندیده بودیم...

کی فکرشو می کرد بعد از این چندین سال بعد از فارغ التحصیلی همه باز با هم مرتبط باشیم.اصلا توی دوران دبیرستان به ذهنم نمی رسید که یه روز اینطوری با هم قرار بذاریم.یا اینکه هادی از سر عمل جراحی بیاد افطاری.یا علی از آزمایشگاه.یا ممد و احمد از...(گفتن نگین!)یا حتی میثم بچه به بغل بیاد!

اسمش حسینه.۱۱ماهشه.

فکر نمی کنم توی عمرم اینقدر خندیده باشم.جاتون خالی.

یا علی.

نویسنده : زهیر : ۱۱:٠٥ ‎ق.ظ ; شنبه ۱٥ مهر ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

زمان-مکان-سوژه

به نام خدا

سلام

به این تصاویر نگاه کنید:

مکان: حاشیه بزگراه ارتش.زیر پل عابر پیاده.

زمان: دقایقی بعد از اذان مغرب.

سوژه: یکی از آقایون اهل سنت که بلافاصله بعد از اذان مغرب کنار اتوبان کفش هاشو درآورد و همونجا وری زمین شروع به نماز خوندن کرد.

بین خودمون بمونه.من برای نماز صبح ۵ دقیقه قبل از طلوع آفتاب از خواب بیدار می شم.

یا علی

نویسنده : زهیر : ٩:۱٢ ‎ق.ظ ; یکشنبه ٢ مهر ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

خوب شد شما شهيد شديد...

به نام خدا

سلام

با تبریک اعیاد

خوب شد شما شهید شدید...جدی می گم...خیلی خوب شد

اگه شما شهید نمی شدید ما چیکار می کردیم؟!

یا باید لال مونی می گرفتیم و یا...

خوب شد شما شهید شدید...وگر نه من نمی تونستم این وبلاگ رو راه بندازم اونوقت باید چه طوری یه خلقی رو سرگرم می کردم...

خوب شد شما شهید شدید...اگر شما شهید نمی شدید بچه حزب اللهی های مدعی باید ادای کی رو در میاوردن؟حتما ادای برادر مسعود و خواه مریم مجاهدین خلق!

اگر شما شهید نمیشدید ما پنج شنبه ها چی کار می کردیم؟!اونوقت مجبور بودیم بریم تو خیابون راه بریم شاید هم....

خدا رو شکر که شما شهید شدید ...اگر شما شهید نمی شدید دیگه صدا و سیما سوژه تبلیغاتی برای درآوردن اشک ملت نداشت اونوقت باید می رفت شوهای شبکه ام آی تی وی رو پخش می کرد...

جداْ اگه شما شهید نمی شدید چی می شد؟...واقعا خدا به ما رحم کرد که شما شهید شدید!

اگر شما شهید نمی شدید ما دیگه امام زاده مرتضایی نداشتیم...(من که نه اونایی که خودشون می دونن!)

خوب شد شما شهید شدید...وگر نه عمرا سازمانی با نام حفظ آثار و نشر ارزشهای دفاع مقدس با یه سری آدم بیکار تشکیل نمیشد.اگه شما شهید نمی شدید این همه پول باد کرده و زیادی بیت المال که الان فقط برای چاپ بیلبورد خرج میشه باید می رفت توی جیب دشمن بزرگ آمریکای جنایتکار...

خوب شد شما شهید شدید...اگه شما شهید نمی شدید عمرا بعضی از بچه های سپاه با کمتر از ۲۰ روز سابقه جبهه نمی تونستن درجه سرداری بگیرن...

خدا خیرتون بده و از بزرگی کمتون نکنه که شهید شدید...وگرنه ما برای روزهای هفته دفاع مقدس اسمی نداشتیم و حناق می گرفتیم از اینکه نمی تونیم روی روزهای هفتمون اسم بذاریم...

دمتون گرم که شهید شدید...اگه شما شهید نمی شدید که یه عده با خون شما پول در نمی آوردن...اونوقت از گرسنگی می مردن...

آقا ما خجالت زده ایم از این همه لطف شما...اگه شما شهید نمی شدید ما کجا می رفتیم خودمون رو از گناهان تطهیر کنیم؟اون وقت صاف توی جهنم خدا بودیم...

خوب شد شما شهید شدید وگرنه ما باید عین آمریکا به جای اسم شما روی خیابونامون عدد می ذاشتیم.فکرشو بکنین به جای خیابون شهید بهشتی بگیم مثلا ۱۷۶ شمال شرقی!

اگه شما شهید نمیشدید خیلی چاپخونه ها باید به جای عکس شما عکس های جنیفر لوپز آنجلینا جولی و شاهرخ خان رو چاپ می کردن!خدا وکیلی ضایع نبود؟!

اگه شما شهید نمی شدید سردار سرتیپ خلبان دکتر ناجا شهرداری نمی تونست توی صندلی داغ کلی اشک بریزه و تبلیغات کنه...

اگر شما شهید نمی شدید تلوزیون باید به جای ۵ دقیقه برنامه ره یافتگان وصال یا روایت فتح که نصف شب پخش می شه چی پخش می کرد؟!...

اگر شما شهید نمی شدید سایت عدل روم ....با عرض معذرت و حلالیت طلبی از بچه های سایت عدل روم.مخلص همشون هم هستیم.

آقا دستتون درد نکنه...

خوب شد شما شهید شدید...اگر شما شهید نمی شدید اینهمه جشنواره وبلاگ نویسی دفاع مقدس برگزار نمی شد که ماها توش برنده شیم...

وگر نه...

نویسنده : زهیر : ۱۱:۱٩ ‎ق.ظ ; چهارشنبه ۱٥ شهریور ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

 

به نام خدا

سلام

حال كردم قالب قبليمو پاك كنم.

يه آهنگي هم مي خوام بذارم روي وبلاگ هي يادم ميره آپلودش كنم.خيلي قشنگه شنيديد كه؟باز مث هر شب كسلم.غصه نشسته رو دلم. ميگن بازم شهيد مياد. يه عالمه خيلي زياد.دسته گلاي بي نشون.گم شده هاي بي زبون.يه ذره خاك تنشون.دو حلقه انگشترشون.يه تيكه استخون سر.يه شاخه گل يه بال و پر.يه دكمه پيرهنشون .....آي مادراي مهربون.بچه هاتون بچه هاتون.دسته گلايي كه دادين.به جبهه ها فرستادين.حالا با تابوت اومدن.با بوي باروت اومدن.سر ندارن پا ندارن.شوق تماشا ندارن.مادرا از خدا مي خوان.با گريه و دعا مي خوان.تابوتاشونو باز كنن.بچه هاشونو ناز كنن...

راستي پيروزي برادران مجاهد حزب الله مبارك باشه.تا بتركه چشم حسود كه نمي تونه حزب الله رو ببينه.يا ليتنا كنا معكم.

دلتون هم بسوزه ديروز رفتم پرواز تو ورجين لواسان.خيلي باحال بود تا حالا از روي شهر و خونه هاي مردم و كوچه خيابون رد نشده بودم.خيلي چسبيد.البته با اين پاي درب و داغونم يه كمي ديوونگي بود اين همه كوه رو رفتم بالا.اما مي ارزيد به كوهنورديش.خيلي جالب بود.

مطلب هم ندارم.

خدا حافظ

نویسنده : زهیر : ۱۱:۳۸ ‎ق.ظ ; دوشنبه ٢۳ امرداد ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

کجاست نگهدارنده حرمت؟!

به نام خدا

سلام

امروز برای زیارت شهدا همراه با مادر گرامی به بهشت زهرا سلام الله علیها رفتیم.بعد از ترافیک طولانی بالاخره رسیدیم.طبق معمول رفتیم قطعه مورد نظر.چه خبر بود!کلی جمعیت.اما چیزی که نظرم رو خیلی جلب کرد این بود که یه جماعت زیادی اونجا بودن که داشتن طرح مبارزه با بدحجابی رو اجرا می کردن.خیلی زیاد بودن.فکر کنم از تعداد مردم عادی بیشتر بودن.البته این رو هم بگم ها بد حجاب انصافاً بود توی قطعه شهدا.اما این مأمورا هر چی به این بد حجابا تذکر می دادن انگار نه انگار.شاید پیش خودشون می گفتن ای بابا اینا ما رو توی قبرستون هم ول نمی کنن.

عجب رویی خدا وکیلی...

توی قطعه شهدا چه اوضاعی!!!

کو نگهدارنده حرمت؟!...

خانم ها (همشون نه اونایی که بی حیا هستن!) با تیپ هایی که احتمالا بعد از ظهر ها میرن خرید توی خیابون ولیعصر (از زرتشت به پایین) راه می رفتن و انگار دارن ویترین مغازه های چهارراه جمهوری رو تماشا می کنن.یه چیزی هم روی سرشون بود نمی دونم اما فکر کنم بهش می گن روسری.آخه به همه چیز شبیهه به جز روسری؟!!

کو نگهدارنده حرمت؟!

پاتق باحالیه.خوب کسی کاری نداره که.بهترین جا برای قرار...

وعده ما قطعه شهدا...

یه خانم و آقایی رو دیدم که همینطور که به قبور شهدا نگاه می کردن داشتن یخ در بهشت می خوردن اونم با چه وضعی.حتما پیش خودشون می گفتن وااااااااای چه شهید خوشگلی الهی مادرش بمیره...

کو نگهدارنده حرمت؟!

اصلا نمی دونم چرا ساز مخالف اینقدر حال میده.حسابشو بکنین با مانتوی کوتاه و تنگ و پاچه کوتاه و آستین های مانتو بالای آرنج و یه نخ انداختن روی سر چه حالی میده اینجوری از جلوی مأمورای مبارزه با بدحجابی (که فقط یه نگاه به عکسشون کوه رو آب می کنه) رد بشن...

کو نگهدارنده حرمت؟!

آقا اجازه ما یه چیز دیگه هم دیدیم...(برنخوره به همه منظورم عده خاصی هستن)

قطعه شهدا جولانگاه بعضی (گفتم بعضی) بچه بسیجی های بی کله هست که بیان موتورهای ایکس ال و پولسار و ... رو به رفیقاشون نشون بدن.به قول اخویمون وااااااااای چه ریشی داره این طرف.ته کله قندی.

کو نگهدارنده حرمت؟!و صدای حوس حوس مداح از بلندگوی خانه شهید معنویت خاصی به محیط میده...

آقا اجازه ما یه چیز دیگه هم شنیدیم...

رفیقمون می گفت یه بچه حزب اللهی با موتور 1000 اومد عجب تیپی حاجی پیرهن سفید روی شلوار و ریشی و تشکیلاتی و خانمش هم پشتش نشسته بود اومدن دم خانه شهید آقا ملت تو کف تیپ و موتور اینا بودن...

کو نگهدارنده حرمت؟!

قطعه سرداران شهید قرارگاه عشاق.صیغه خواهر برادری!امامزاده مرتضی....(شرمنده از ادای توضیحات بیشتر معذورم)

کو نگهدارنده حرمت؟!

کجای کاری داداش.وسط هفته رفتن حالش بیشتره.من دیدم.نمی دونم شما هم دیدید یا نه؟!

کجاست نگهدارنده حرمت؟!

وقتی داشتیم برمی گشتیم مأمورای مبارزه با بدحجابی همینطور بعضی ها رو نگاه می کردن.

کجاست نگهدارنده حرمت؟!!!...

بالای قبر یکیشون نوشته بود:

ای که از تربت ما می گذری مجنون باش

که خریدار مجانین به قیامت زهراست...

 

نویسنده : زهیر : ٤:٤٧ ‎ب.ظ ; جمعه ۱٥ اردیبهشت ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

يک گاز از منطقه ممنوعه!

سلام

از بی مطلبی دارم ميميرم از خاطره نوشتن هم خوشم نمياد اما چون فعلا خبری نيست مجبورم اينو بنويسم:

رفته بوديم شناسايی.توی کردستان بوديم.از ارتفاعی بالا می رفتيم برای استراحت به محسن گفتم که وايسه.همينطور که رو به ارتفاع نشسته بودم و داشتم آسمون رو نگاه می کردم چيزی ديدم که داشتم واقعا شاخ در می آوردم.ماه از وسط نصف شده بود.دقيقا يک خط ماه رو از وسط نصف کرده بود.هی چشمام رو ميماليدم.ديدم نه مثل اينکه جدی جدی نصف شده.يه چند دقيقه هاج و واج نگاه می کردم که تازه دوزاريم افتاد چه خبره.سريع پريدم دهن محسن رو بادستم گرفتم که داد نزنه.محسن داشت دست و پا ميزد که آهسته در گوشش گفتم سر صدا نکن بهت می گم چه خبره.

بهش گفتم به ماه نگاه کن.اينقدر ترسيده بود از اينکه ماه نصف شده بود.اما ماه نصف نشده بود لوله دوشکای کمين عراقی درست بالای سرمون بود که افتاده بود وسط ماه و من فکر می کردم که ماه نصف شده.از ترس داشتيم می لرزيدی.؟آروم شروع کرديم به پايين رفتن که خوردم زمين و سر و صدا و بيدار شدن کمين و رگبار بود که ميومد سمتمون.داد زدم محسن فقط بدو.سريع خودمون رو به کوهپايه رسونديم و رفتيم وسط بوته ها که يه صدای خر خر شنيدم.پشت سرم رو نگاه کردم ديدم دو سه تا گراز گنده دارن ميدون سمت من.شته بود قوز بالا قوز.از يه طرف رگبار دشمن از يه طرف ترس از گاز های گراز.سريع فرار کردم.بعد از چند لحظه صدای فرياد محسن رو شنيدم.سريع خودمو رسوندم بهش.طوری که نخواد من بفهمم گفت« علی تير دوشکا گرفت به پشتم.نگاه کردم ديدم گرازه يه گاز از زير باسنش گرفته به اندازه يه کف دست.خنديدم و گفتم آره جون خودت تير دوشکا گرفته.انداختمش روی کولم و راه افتاديم.توی راه هی می گفت: علی جون مادرت به بچه ها نگی گراز گازم گرفته بگو ترکشی تيری چيزی خورده علی تو رو خدا آبروم ميره ها...

آی خنديديم

---------------------------------------------------------------------------------------------

اسم کتابش يادم رفته

 

نویسنده : زهیر : ۱٠:٠۸ ‎ق.ظ ; سه‌شنبه ٢٢ فروردین ،۱۳۸٥
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم

از خودم برای خودم

سلام

امروز می خوام يه کم از خودم بنويسم و برای خودم.اينجوری گاه نکنيد بابا با آقايون هماهنگ کردم!

دوستی می گفت ماها همه اون سیبه رو خوردیم.وگرنه همه توی بهشت میموندیم و به این دنیا پا نمیگذاشتیم.

سیب...

سیب...

...

من میگم اگر واقعا اینطوری باشه سیبایی که خوردیم با هم فرق داشته.خیلی هم فرق داشته.اینقدر که باعث شده هر کدوم از ماها توی یه برهه زمانی به دنیا بیاد.یکی زودتر یکی دیرتر...

سیب...

سیب...

نمیدونم اونورو یادم نیست که چه سیبی خوردم.اما مطمئنم  که شیرینی بعضی سیب ها که نصیب بعضی ها شده خیلی گلوی من رو میزده وگر نه منم از اونا می خوردم.مرض نداشتم سیبی بخورم که تو این زمان به دنیا بیام....

سیب...

آی سیب...

نمی گم از خوردن این سیب پشیمونم اما بهتر از اون رو نمی تونستم بخورم!اگه می تونستم الان اینجا نبودم.

سیب...

خوب حتما مصلحتی بوده.شاید اگه من از اون سیبا می خوردم یه چیز دیگه از آب در میومدم.اما خوردن این سیب برام خیلی ناگواره.خیلی...

یعنی ما تو خوردن سیبی که مال ما بوده اختیار داشتیم؟!

ولش کن.فهمیدین چی گفتم؟خودمم نفهمیدم!اگه می فهمیدم که... ای بابا!

یادش بخیر.اربعین دوسال پیش.هر چی سعی کردم روز اربعین خودمو برسونم کربلا نشد که نشد.البته تقصیر خودم بود!...

فرداش رسیدم.یه مشت جوجه آمریکایی عوضی که مطمئنم اگه اون آهن پاره ها دستشون نبود کتکه رو حسابی ازم خورده بودن از صبح تاعصر منو وسط جاده توی آفتاب نگه داشته بودن که چی؟؟؟!!!برای این که دموکراسی درست کنن.

آره جون عمتون!..

...برای اونی که خودش میدونه: از ساعت شش و چهل دقیقه بعد از ظهر پنجشنبه، بیست و شش اسفند، هفده مارس، دوم جمادی الثانی دست های من هنوز مشت شده باقیمونده.

یا علی

 

نویسنده : زهیر : ۸:۱۳ ‎ب.ظ ; جمعه ٢٦ اسفند ،۱۳۸٤
Comments پيام هاي ديگران ()      لینک دائم